أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
109
تجارب الأمم ( فارسى )
براى ما بخر . » قصير راهى حيره شد و ناشناس به نزد عمرو رفت و او را از كارى كه در سر داشت بياگاهانيد . به وى گفت : - « براى من ، جامهها و كالاهاى كمياب فراهم كن ، باشد كه بر زبّا دست يابيم و كين خود از وى بتوزى و دشمن خويش نابود سازى . » عمرو نياز قصير را برآورد و كالاهاى گوناگون و جامههاى رنگارنگ به وى داد و قصير با آن همه ، به نزد زبّا بازگشت و كالاها را به وى بنمود كه زبّا را خوش آمد و دل با قصير آسودهتر و آرامتر داشت ، چنان كه بار ديگر خواستهاى بيش از پيش به وى داد كه باز قصير رهسپار عراق شد و پيش عمرو رفت و از آنجا چيزهايى كه خوشايند زبّا مىپنداشت بار كرد و بكوشيد و ترفند زد تا كالاها و آنچه را كه بيافت همه را بردارد . بار سوم كه به عراق بازگشت به عمرو گفت : - « ياران و سپاهيان استوار خويش را نزد من گرد كن و جوالها و پلاسها آماده كن . » قصير در هر لنگهء بار مردى نهاد و گرهها را از درون جوالها ببست و به عمرو گفت : - « چون به شهر زبّا درآييم تو را بر در آن گريزگاه نهم و مردان از جوالها برون جهند و به مردم شهر بانگ زنند . هر كه به جنگ آيد بكشند و چون زبّا بيايد و آهنگ آن گذرگاه كند با شمشير كار وى را بسازى . » عمرو همان كرد كه قصير گفت و چون به شهر رسيد قصير پيش زبّا رفت . مژده داد و از بسيارى جامه و كالا كه براى وى آورده است سخن گفت و از وى خواست تا برون آيد و به كاروان و بار شتران بنگرد . ( قصير روزها را پنهان مىماند و شبها راه مىپيمود . ) پس ، زبّا برون آمد و شتران را بديد . كاروان چون به ميانهء شهر رسيد شتران را بخوابانيدند و قصير درگاه آن گذرگاه را به عمرو بنمود و مردان از جوالها برون جستند و بانگ به مردم شهر زدند و شمشيرها را به كار انداختند . عمرو بر گذرگاه ايستاد و همين كه زبّا سوى گذرگاه شتافت عمرو را ايستاده ديد . او را با آن نگارهها كه آن نگارگر از وى نگاشته بود بشناخت و انگشترى را كه زهر در نگين داشت بمكيد و گفت : - « به دست من ، نه به دست تو ، اى عمرو ! » و عمرو با شمشير كارش را بساخت . او را كشت و خواستهها بگرفت و بى گزند بازگشت . [ 52 ]